|
خدا یا بال در خواهم آورد و به سوی تو خواهم آمد!!!می آیم تا نزدیک بودنت را حس کنم...تو را می خوانم...به نام پاکت...وبه باران ترین نامت تو را می خوانم در طلاتم تردید و شک وسستی تو را می خوانم می خوانم به نام عاشقانه ات که چون سروده ی آبی هستی بر چشمه های کویر و آزادی از اسارت تن .مهربانی تو را می توانم جست در بخشندگی آسمان نسبت به زمینش وسخاوتمندی درختان نسبت به پرندگان که اجازه ی نشستن را می دهد آه ه ه ای خدا ....آوازم صدای غریبی ست بی کس...نمازم درک ناچیزیست از بزرگیت ونیازم سفره ی بی کرانت..آه ه ه ای خدا می خوا نمت که من جز تو کسی را ندارم...جز تو سودایی ندارم ..همی کلامی ندارم خدا یا عاشقانه دوستت دارم...ای خدای من...ای خدای بزرگ..می خوانمت یه چیز دیگه چی می شد خدا دیگه خدای تو نبود؟
با سلام به شما ممنون از این همه لطف شما که نظر دادید زیرا این نظرات شماست که به بهتر شدن وبلاگم کمکم می کنه کسانی که میخوان موقع بروز شدن با خبر بشن نام وایمیلشون را رو بنویسن تا به عضویت در بیان. امروز می خواشتم داستانی رو آپ کنم ولی چیز دیگه به ذهنم رسید واونو براتون نوشتم ابرهای سیاه سرتاسر آسمان را پوشانده بود. دریای پریشان با موج های بلند وخشمگین خود همچو جانوری دیوانه وار کف بر دهان می غریدومثل آتش زبانه های خود را محکم به خود می زد،حتما از چیزی ناراحت است،همیشه اینچنین است وخواهد بود گویی جان دریا به آسمان بسته وتحمل دیدن چهره ی گرفته ی آن را ندارد،هر گاه هوا رنگ خاکستری وسیاه به خود می گرفت رنگ دریا هم آنچنان می شد،هر زمان هوا خوب وآفتابی می شد،دریا هم آبی وآرام بود در یک کلام دریا عاشق دیوانه وبیقرار آسمانش بود
آه ای خدای من تا کی باید صبر کنم؟ این حرف پسر جوانی بود که در شبی از زمستان سرد کنار شومینه نشسته ودست به دعا برده بوداما مثل اینکه خدا سرش شلوغه وصداشو نمی شنوه پسرک از جا بر میخیزد واز نرده ها بالا می رود تا به بام برود.آسمان نیز با او هم درد بود،دست ها را بالا می برد و فریاد کنان می گوید: خدایا همه می گن موقعی که حاجت داری فقط خدا می تونه چاره ساز کار تو باشه!پس کو؟چرا من نمی بینم؟تو که هنوز نمی خوای حاجتمو بر آورده کنی پس صبرش هم بده.من خودم نمی تونم این اجازه رو به خودم بدم تا با اون ازدواج کنم. پسرک دست رو قلبش می گذارد وبر زمین زانو می زند وآرام می گوید:خدایا با این وجود هم دوستت دارم چون تو منو با اون آشنا کردی ومهرش رو در سینه ام نشاندی پسرک سرفه کنان به پایین می رود ودر بستر خود می خوابد.صبح آن روز مه چشم باز می کند میبیند که دخترک بر بالینش نشسته وبا حوله ی خیس بر پیشانیش می گذارد دستش را در دستانش می فشارد و می گوید: خدا تو رو به من رسوند،ولی یه چیزه که تاحالا بهت نگفتم:چند ماهیه که سرطان دارم،اینو به خاطر عشق وعلاقه ای که به تو داشتم نگفتم چون می ترسیدم منو رها کنی دخترک می گوید:تو به خدا امید داشتی به خاطر همین خدا منو به تو رسوند پس به این زودی امیدت رو از دست دادی؟ واما چند ماه بعد پسرک می گوید:بار خدا یا معجزه ات را دیدم ،به خاطر همه چیز ممنونم و آن دست در دست هم داده ودر جادهی بی انتها قدم برداشته اند و من به ان دو می گویم به سلامت به کلبه ی بخت برسید...
|
درباره وبلاگ
من ندا متولد 16بهمن1369 هستم .این وبلاگ رو برای این درست کردم تا نوشته ام رو در آن قرار دهم وخدا را به خاطر همه ی الطافش شاکرم عشق بهترین است ومخصوص خداوند.خدایی که تمام هست ونیستم از اوست
مرداد 1388 دی 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 پیوندها
ابرکرامت
نوشته های من |