تبليغاتX
نمیدانم.... نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد . نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت . ‏ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد ، بدست کودکی نادان و بازیگوش و او یک ریز و پی ‏در پی بفشارد دم گرم خودش را بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم دکتر شریعتی.......... نجوای عاشقانه

نجوای عاشقانه

عشق به خدا شاهراهی به کمال

سلام.ممنون از لطف همتون ...این نوشته رو ده دقیقه پیش نوشتم والانم تایپ می کنمش ...امیدوارم حد اقل غلط املایی نداشته باشم....

 

زمین تنهاست،با اینکه همه وهمه چیز در کنارشند.او دوستی می خواهد که ماندگار باشد.او را تنها نگذارد

او دل به دریا بست،اما چه دریایی!!!دریایی که پس از سالیان سال به سنگهای محکم تبدیل شد؟؟؟؟

به درخت!!!ه...ه..ه..درخت،فقط توانست برای چندین سال باری زمین بماند!!!

وبرای سومین بار انسان را انتخاب کرد

او آنقدر سخاوتمندی نسبت به انسان نشان داد ...خاکش در را در اختیار وی قرار داد ..از وجود خو میوه برافکند،از دل خود آب زلال روان داد،همه وهمش برای انسان...تازه به او و کارهایش عادت کرده بود،اما او نیز نابود شد.با اینکه او را تنها گذاشت نه تنها نفرینش نکرد بلکه او را در خود جای داد.

او انقدر فکر کرد که این با آسمان را برگزید

و تو ای آسمان...قسمت می دهم هیچ وقت زمینم را ترک نکنی تا تنها نباشد.از تو می خوام به او بفهمانی که دوستش داری....اشک بریز...تاجان بگیرد

                                                   

                               

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت2:25 قبل از ظهرتوسط ندا | |

سلام .منو ببخشید اگه آپ نکردم .اخه در گیر مسابقات بودم .ولی یه نوشته رو تو اینتر نت دیدم که از خوندنش لذت بردم بد نیست شما هم بخونید.یه چیز هست که تو دلم سنگینی می کنه می دونید چیه حس می کنم همه با هم غریب شدیم ....کم کم به هم سر می زنیم اطلا بهتره بگم غریبه شدم..خیلی وقته به دوستم مریم.لادن زنگ نزدم .خیلی وقته نوشته های دوستام رو نخوندم ............

خدایا...پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که  بتوانم پنچره ی دلم راروبه حقیقت بگشایم...

خدایا...یاریم کن که مرغ خسته دلم راکهدیری است دراین قفس زندانی است، دراسمان آبی عشق

توپروازدهم...

خدایا..پروردگارا...یاریم کن که شوق پروازراهمیشه درخود زنده نگهدارم .....

خدایا...توخود می دانی که بدترین دردبرای یک انسان دورماندن ازحقیقت خویشتن  ورهاشدن

 درگرداب فراموشی وسردرگمی

 است...پس توای کردگار بی همتا مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم تابتوانم روزبه

 روزبه تو که سر چشمه تمام

 حقیقت هایی نزدیک ونزدیکتر شوم....

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت3:10 قبل از ظهرتوسط ندا | |