تبليغاتX
نمیدانم.... نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد . نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت . ‏ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد ، بدست کودکی نادان و بازیگوش و او یک ریز و پی ‏در پی بفشارد دم گرم خودش را بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم دکتر شریعتی.......... نجوای عاشقانه

نجوای عاشقانه

عشق به خدا شاهراهی به کمال

                      بدووون شرح

 و در نا امیدی بسی امید است

مترسک گفته بودن:قراره این عکس رو به فال نیک بگیریم یا این هم نشانی از بدبختی هامونه؟

آیا قراره اون یکی، اون تنهاترین کبریت هم بسوزه؟یا اینکه تا آخر دینا وسط اون همه کبریت از دست رفته سرپا بایسته؟

آیا اون کبریت های سوخته سیگار دلشکسته ای رو روشن کردن یا به زندگی یه مظلوم آتش زدن؟ اون سالمه قرار چیکار کنه؟

ما توی جامعه مون نقش اون کبریتهای سوخته رو بازی میکنیم یا باید مثل اون کبریت تنهائه مقاومت کنیم؟

اصلا نکنه اون کبریتهای سوخته فرصتهایی هستند که ما توی زندگی از دست دادیم و حالا اومدن تا فرصتهای سالم ما رو هم از بین ببرن؟
.
بازم بپرسم؟؟؟

نمیدونم باید چی بگم اما من میگم در نامیدی بازم امید است

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت10:44 بعد از ظهرتوسط ندا | |

 سلام...ما انسانها هیچ وقت قدر چیزی که داریم رو نمیدونیم اما وقتی اونو از دست دادیم تازه میفهمیم که چی بودن!!!!می دونید ماه رمضونم با تمام خوبی هاش داره تموم میشه!! تو چی؟؟چیکارکردی..شب قدر رو تا صبح بیدار موندی یا نه..اصلا روزه رفتی؟؟یا اینکه گفتی:سال بعد میریم...میدونی امروز پا تخته نوشته بود:«فردا...حرفی است که تنبل ها میزنند...»نمیخوای شکر خدا رو بجابیاری....خدایی که تو وزمینت را خلق کرد ومخلوق هایی که برای زنده موندنت اووومدن..هوا رو ببین که چی جوری اکسیژنش رو در اختیارت قرار میده..قلبت رو...چی جور برای زنده موندنت می تپن؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز اسم برنده هارو نوشتم  

  • نغمه خیلی زیبا نوشته بودن:

اگه 24 ساعت وقت داشتم می نشستم تا اون لحظه زودتر سر برسه همه باید یه روز برن یکی زودتر یکی دیرتر.ولی حیف هیچکی نمی دونه چند ساعت دیگه وقت داره!!!!!!!!!!می دونی همه با خداشون اون لحظه رازو نیاز می کنن .همه توبه می کنن منم مثل خیلی های دیگه می گفتم الهی العف......
و لحظه آخر اینو می گفتم :حیف که دیگر فرصت دیدار نیست بی بها می گردد آنجایی که یار نیست

  • مترسک خیلی زیباگفته بودن:                                                                                       

1. یه نماز توبه میخوندم.               
2. زنگ میزدم و از دوست و آشنا حلالیت میگرفتم.
3. با اولین قطار - اتوبوس- هواپیما و . . . میرفتم مشهد و تا لحظه آخر توی حرم میموندم.

1)با عزیزترین مراد زندگی ام دیدار می کردم و دستش رو می بوسیدم.
2)تا جایی که می شد از همه خداحافظی می کردم.
3)همه ی کتابخانه ام + عروسک هام رو به بچه های عزیز یک پرورشگاه ( دوستان عزیزم) تقدیم می کردم.
4)تا آخرین لحظه به نظاره ی پدر و مادر و خواهر و برادرانم می نشستم.
5)تمام...

ممون از همتون تو یکی از کامنتا نوشته بودن(اگه جایزه داره تا ما شرکت کنیم)باشه سعی میکنم تو مسابقه بعدی جایزه بزارم البته اگه آدرستون رو بهم میدین(اگه بهم اعتماد کنید)و من براتووون بفرستم.

یا حق

+نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت6:44 بعد از ظهرتوسط ندا | |

با سلام..میخوام بازم مسابقه بزارم شاید بعضی از شماها توی مسابقه قبلی شرکت کرده باشید اینبار هم خوشحال می شم شرکت کنی و درآخر بهترین نوشته رو تو پست بعدی مشخص می کنم سوال مسابقه رو پایین نوشتم

 

 

امروز همه وهمه دست به دست هم داده اند تا  نگذارند که به مسجد رود.....حلقه ی در....  مرغابی ها

به نماز ایستاد وفرشتگان دور تادورش حلقه زدند....آنها می دانستد که این نمازش آخرین نماز اوست که

ابن ملجم با شمشیر زهر اگین بر فرقش کوبید..ای خدا...این همه نفرت از کجا برخاسته است؟؟؟؟؟؟

او چگونه دشمنی است که از پشت،شمشیر می کوبد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شهر به سکوت رفته ومردمانش دست به دعا وبا کاسه ایی از شیر پشت درتا شاید خبربهبودی اش را بشنوند 

وهمچنان امشب بر گونه ها سیلی از اشک روانه است!!!

                                         

 

دیگه می خوام وبلاگم جون بگیره ...دوست دارم این وبلاگ دو نفره بشه.. پس اگه فکرمیکنی تو زمینه(داستاه های کوتاه،عارفانه یا هرچیز دیگه مهارت داری )نویسنده این وبلاگ بشی خوسحال میشم

 

 

چیکار میکردی اگه بیست وچهار ساعت دیگه بیشتر زنده نبودی؟

+نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت2:45 قبل از ظهرتوسط ندا | |