تبليغاتX
نمیدانم.... نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد . نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت . ‏ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد ، بدست کودکی نادان و بازیگوش و او یک ریز و پی ‏در پی بفشارد دم گرم خودش را بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم دکتر شریعتی.......... نجوای عاشقانه

نجوای عاشقانه

عشق به خدا شاهراهی به کمال

پروردگارا..... کی خواهد آمد.......مگر فریاد داد خواهی انسانهای مظلوم و کودکان بغض کرده بر پیکر بی جان مادر کافی نیست؟

ای مهدی موعود تا کی این کودکان معصوم شاهد این صحنه های دردآور باشند؟ 

تاکی عرق شرم انسانیت به خاطر وجود انسانهای مستکبر بر پیشانی تراوش شود؟                           

ای مهدی.....این کودکان چشم انتظار تو هستند.نمی آیی؟

                          

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت1:38 قبل از ظهرتوسط ندا | |

پروردگارا چنان صبر وآرامشی ده...تا حصار بردباری و شکیباییم با رفتارهای ناپسند دیگران نشکند...چنان محبتی ده ...که بتوان بار دیگر آنها را دوست داشته باشم...وچنان توانایی ده ...که آنها را در سختیها تنها نگذارم...دیگر نمی دانم چه بگویم برایت...تو که از سر دورن من و نجوای عاشقانه ی هر شبم اگاهی...

بار الهی تو نیز مرهمی بر زخم بنشان که تو آرامش دهنده ایی

                            


 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت1:13 قبل از ظهرتوسط ندا | |

پروردگارا.تو این مدت زندگیم سرد و بی روح بود .تو هم دیدیش؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا جونم!قلبمو تو دستت بگیر و لمسش کن.دیدی هیچ رونقی نداره.گلی نداره.خشک شده

خدا جونم !یه قطره آب روی قلبم بریز.ببین چطوری گلستان میشه.ببین نور خورشید به اون قشنگی چه جلایی بهش میده

خدا یا اونوقته که میتونم دل کسی دیگه رو هم گلستان کنم

           

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت3:7 قبل از ظهرتوسط ندا | |

آه ای خدا...وقتی هوا را از آدمیان بگیری....تازه میفهمند که نفس کشیدن چه لذتی دارد....وتا سلامتی را از انسانها نگیری....نمیفهمند که سلامتی چه چیز گرانبهایست....تا ماهی در آب و آدمی در هوا نباشد تازه میفهمد آب چه نعمتی و هوا چه گرانبها ولذت بخش است...وما چون درخت سیراب از آب...و همچو ماهی. در بحر الطاف ونعمتهایت شناوریم ونمیفهمیم که چه آسوده و لذت بخش زندگی میکنیم ....و نمیفهمیم که این فضل بی کرانت آزمونی ست برای ما

بار خدایا ...مرا از آن دسته قرا ده که که از شکرت غافل نشده اند و زبانشان به شکرت باز است...بار خدایا این پره غفلت و خود خواهی را از دیده بانمان بردار تا واقعیت را درک کنیم ...وهمواره در آسایش و سختی تو را سپاس گویم و گله مند کارهایت نباشم

               

+نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت2:10 قبل از ظهرتوسط ندا | |

                                                                                     

               

تقریبا یکی دو ماه قبل از ماه محرم دلم هوای محرم کرده بود می دونستم چرا..چون ارامش خودم رو گم کرده بودم و به دنبال آرامش بودم.سال قبل ازش استفاده نکردم پشیمون بودم الان ساعت یک شبه و تلویزبون داره میخونه

 روی قلبم روی این زخم غم می مونه ...کمرم دیگه مثل مادر خم می مونه می دونه که فکرو میسوزونه نه دلم رو ...توی این فکرم که خواهرم بی محرم بمونه ...پاشو بریم توی حرم عزا خونه به پا شده                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                             

آه خدای من...چه زیبا میخونه...نمیتونم حس خودمو بگم و ای کاش میتونستم زباناً براتون بگم            

 ای امام حسین..من چه طوری میتونم این همه عظمتت رو فراموش کنم..چه طوری میتونم فکرشو کنم که بر تو چه گذشت....چه طوری میتونم این همه شجاعت... دلیری...وصبر... تو رو تصور کنم وقتی که خودم تحمل درد رو ندارم چه برسه به سوگ عزیزانم....و حال تو در سوگ فرزند ام البنین هستی !!!

پ.ن.شنیدی گفتن... کل ارض کربلاو کل یوم عاشورا... راست میگن کاشکی همیشه عاشورا بود و وهمیشه دلیل سبک شدنم تو باشی وحسین یعنی عشق

پ.ن.ممنونم از آزاد که عکساشو در اختیارم میزاره         

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت11:50 قبل از ظهرتوسط ندا | |

با سلام

منو ببخشید اگه دیر اوومدم اگر چه خواننده ایی ندارم وکسی منتظر ما نیست!!! آخه اینقدر امتحان داریم که اصلا وقت اوومدن رو ندارم.فردا(یعنی امروز)امتحان فیزیک دارم                     

راستی یه حرفیه که خیلی وقته میخواستم بزنم.به نظر من این نظر دهیدا واسه این گذاشتن که اگه کسی انتقادی داشت بگه و اِلاچه لزومی داره که نظر دهید تو وبلاگش بزاره ...بره پاکش کنه                  من این حرفا رو زدم چون چند وقت پیش رفتم توی یه وبلاگ یه حرفایی رو زدم(اگه کسی به من میگفت قبول میکردم)حالا طرف که نمیدنم اسم وبلاگش چیه(نویسنده:گلی)میاد تو وبلاگم و هی میگه:از این حرفا که میزنی ظاهریه باطنت یه چیز دیگس یا(از گفتنش معذورم)دوباره میا میگه نو نظر منو پاک کردی دوست داری تعریف ازت کنن تا پاکشون نکنی .بابا حرکی فحش میده این نظر یا انتقاده....من به خاطر یه حرف کوچیک که زدم این عکس العمل رو نشون داد و بعد به من میگه.........مسخرس.... یه چیز دیگه آخر این هفته قراره بچه های باشگاه با تیم برق شیراز مسابقه بدن از شانس بد من عروسی پسرخالمه  اگه جای من بودی کدومشو انتخاب میکردید؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه سرتون رو به درد نمیارم

بدروود

     

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت2:12 قبل از ظهرتوسط ندا | |

 سلام...ما انسانها هیچ وقت قدر چیزی که داریم رو نمیدونیم اما وقتی اونو از دست دادیم تازه میفهمیم که چی بودن!!!!می دونید ماه رمضونم با تمام خوبی هاش داره تموم میشه!! تو چی؟؟چیکارکردی..شب قدر رو تا صبح بیدار موندی یا نه..اصلا روزه رفتی؟؟یا اینکه گفتی:سال بعد میریم...میدونی امروز پا تخته نوشته بود:«فردا...حرفی است که تنبل ها میزنند...»نمیخوای شکر خدا رو بجابیاری....خدایی که تو وزمینت را خلق کرد ومخلوق هایی که برای زنده موندنت اووومدن..هوا رو ببین که چی جوری اکسیژنش رو در اختیارت قرار میده..قلبت رو...چی جور برای زنده موندنت می تپن؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز اسم برنده هارو نوشتم  

  • نغمه خیلی زیبا نوشته بودن:

اگه 24 ساعت وقت داشتم می نشستم تا اون لحظه زودتر سر برسه همه باید یه روز برن یکی زودتر یکی دیرتر.ولی حیف هیچکی نمی دونه چند ساعت دیگه وقت داره!!!!!!!!!!می دونی همه با خداشون اون لحظه رازو نیاز می کنن .همه توبه می کنن منم مثل خیلی های دیگه می گفتم الهی العف......
و لحظه آخر اینو می گفتم :حیف که دیگر فرصت دیدار نیست بی بها می گردد آنجایی که یار نیست

  • مترسک خیلی زیباگفته بودن:                                                                                       

1. یه نماز توبه میخوندم.               
2. زنگ میزدم و از دوست و آشنا حلالیت میگرفتم.
3. با اولین قطار - اتوبوس- هواپیما و . . . میرفتم مشهد و تا لحظه آخر توی حرم میموندم.

1)با عزیزترین مراد زندگی ام دیدار می کردم و دستش رو می بوسیدم.
2)تا جایی که می شد از همه خداحافظی می کردم.
3)همه ی کتابخانه ام + عروسک هام رو به بچه های عزیز یک پرورشگاه ( دوستان عزیزم) تقدیم می کردم.
4)تا آخرین لحظه به نظاره ی پدر و مادر و خواهر و برادرانم می نشستم.
5)تمام...

ممون از همتون تو یکی از کامنتا نوشته بودن(اگه جایزه داره تا ما شرکت کنیم)باشه سعی میکنم تو مسابقه بعدی جایزه بزارم البته اگه آدرستون رو بهم میدین(اگه بهم اعتماد کنید)و من براتووون بفرستم.

یا حق

+نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت6:44 بعد از ظهرتوسط ندا | |

با سلام..میخوام بازم مسابقه بزارم شاید بعضی از شماها توی مسابقه قبلی شرکت کرده باشید اینبار هم خوشحال می شم شرکت کنی و درآخر بهترین نوشته رو تو پست بعدی مشخص می کنم سوال مسابقه رو پایین نوشتم

 

 

امروز همه وهمه دست به دست هم داده اند تا  نگذارند که به مسجد رود.....حلقه ی در....  مرغابی ها

به نماز ایستاد وفرشتگان دور تادورش حلقه زدند....آنها می دانستد که این نمازش آخرین نماز اوست که

ابن ملجم با شمشیر زهر اگین بر فرقش کوبید..ای خدا...این همه نفرت از کجا برخاسته است؟؟؟؟؟؟

او چگونه دشمنی است که از پشت،شمشیر می کوبد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شهر به سکوت رفته ومردمانش دست به دعا وبا کاسه ایی از شیر پشت درتا شاید خبربهبودی اش را بشنوند 

وهمچنان امشب بر گونه ها سیلی از اشک روانه است!!!

                                         

 

دیگه می خوام وبلاگم جون بگیره ...دوست دارم این وبلاگ دو نفره بشه.. پس اگه فکرمیکنی تو زمینه(داستاه های کوتاه،عارفانه یا هرچیز دیگه مهارت داری )نویسنده این وبلاگ بشی خوسحال میشم

 

 

چیکار میکردی اگه بیست وچهار ساعت دیگه بیشتر زنده نبودی؟

+نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت2:45 قبل از ظهرتوسط ندا | |

سلام.ممنون از لطف همتون ...این نوشته رو ده دقیقه پیش نوشتم والانم تایپ می کنمش ...امیدوارم حد اقل غلط املایی نداشته باشم....

 

زمین تنهاست،با اینکه همه وهمه چیز در کنارشند.او دوستی می خواهد که ماندگار باشد.او را تنها نگذارد

او دل به دریا بست،اما چه دریایی!!!دریایی که پس از سالیان سال به سنگهای محکم تبدیل شد؟؟؟؟

به درخت!!!ه...ه..ه..درخت،فقط توانست برای چندین سال باری زمین بماند!!!

وبرای سومین بار انسان را انتخاب کرد

او آنقدر سخاوتمندی نسبت به انسان نشان داد ...خاکش در را در اختیار وی قرار داد ..از وجود خو میوه برافکند،از دل خود آب زلال روان داد،همه وهمش برای انسان...تازه به او و کارهایش عادت کرده بود،اما او نیز نابود شد.با اینکه او را تنها گذاشت نه تنها نفرینش نکرد بلکه او را در خود جای داد.

او انقدر فکر کرد که این با آسمان را برگزید

و تو ای آسمان...قسمت می دهم هیچ وقت زمینم را ترک نکنی تا تنها نباشد.از تو می خوام به او بفهمانی که دوستش داری....اشک بریز...تاجان بگیرد

                                                   

                               

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت2:25 قبل از ظهرتوسط ندا | |

بعضی وقتا خواسته های آدم بارش اونقدر مهمه(مثلا ازدواج با کسی که دوستش داره) که حاضره هر کاری رو انجام بده ...حتی به قیمت از دست دادن جونش...خیلی براش تلاش می کنه ...به جایی می رسه که می بینه کسی جز خدا نمی تونه کمکش کنه ...میاد مومن میشه...گدا میشه...خلاصه یه عارف کاملی میشه ودیگه برای خودش حال وهوای خاصی داره...کم کم می بینه داره جریانش ردیف می شه... خوشحال وسرمست...با خودش میگه ای ول به خدا...یه دو روز که گذشت ومی بینه که کارا خراب شده ...میاد با حالت خاصی خدا رو قسم می ده که حاجتشو برآورده کنه...ولی دیگه خبری نیست .انگار خدا دیگه بی خیالش شده می گه اه به این خدا...ما اگه نخواییم خدا رو ببینیم کیو باید ببینیم...میاد ه خدا فحش میده..ای کاش برای یک لحظه فکر می کرد که را خدا باهاش این طوری می کنه ...وقتی می گه خداخدا چیزی نمی شنوه..درجوابش می دونی چی بایدگفت: «هر که در این بزم مقرب تر است   جام طلا بیشترش دهند»...نمی دونم اما خدا می گه:بشتر درد بهش می دم تا بیاد در خونمون ومن صدای قشنگ یا الله یا الله اونو بشنوم... حالا ممکنه که بگی: ما اگه نخواییم خدا ما رو بیشتر دوست داشته باشه کیو باید ببینیم ...من می گم:

مگه نمی دونی حسین بن علی تو کربلا چی کشید ...مگه نشنیدی شش ماهه اونو جلو چشماش پرپر کردن..این همه بلا وسختی ورنج کشید...فقط وفقط برای رضای خدا...خدا حسین رو آورد به این دنیا تا به ما ردس بده این درس اینه «نابرده رنج گنج میسر نمی شود»پس بدون اگه سختی میکشی دوست داره...خدا داره نگات می کنه..اگه دوست نداشت میگفت:حاجت این بنده رو بدید که از صداش بدم می آد...هر چه زودتر بهش بدید بره...ژس بدون خدا عاشقته...واگه بهت داد فکر نکن که دوست داره.. 

بیا به خدا اعتماد کنیم وبزاریم هر کاری که دلش می خواد با کنه..ضرر نمی کنی...وبدون اگه درد مندی ودلت پر از غصه است...خدا با تمام وجود دوستت داره ومی خواد صدا تو بشنوه ...ژس تو هم از ته دل صداش بزن ...

                                           god

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت2:12 قبل از ظهرتوسط ندا | |

سلام...میدونی امروز با همه ی روزها آپم فرق داره..آخه این نوشته بر می گرده به دوره راهنمایی امتحانات ترم دوم ...انشا داشتیم که خوب شاید نقص داشته ولی همش تجربس

امروز جمعه ست.ومن در کنار دریایی هستم که امواجش چون آه جانکاه حزن آور است...امروز با همه ی روزهام فرق داره..آسمون رنگه دیگه ای به خودش گرفته در کنار ساحل می شینم وپاهای خود را روی ماسه های گرم ونرم فرو می برم وموج های دریا که به طرف ساحل می ایند نظار ه می کنم .سرم را بالا می آورم و غروب قشنگ آفتاب را نظاره می کنم.
اه ه ه ..خدایا دریا چقدر آرام است .دوست دارم قایقی بسازم تا به ان طرف دریا سفر کنم بلکه بتوانم خورشید را نوازش کنم ..همه می گویند آفتاب بی اندازه زیبا و منظره ی گلهاییی که بر زوی اب ریخته اند از چیز هایی تماشاییست ،می گویند سحر گاهان به قدری لطیف است که روشنایی خاصی چهرهی آسمان را می آراید.اینجا همه چیز زیباست .حتی می گویند  اگر مهدی ظهور می کنم دنیا زیبا می شود...وای خدا چه می شود مهدی ظهور کند.....

پس ای مهدی ظهور کن تا جهان زیباتر شود ...من منتظرتم

                                                                                           

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت9:36 بعد از ظهرتوسط ندا | |

با سلام به شما دوستان ...دوست دارم نظر پرمهرت رو درباره ی نوشتم بدونم!!اشکالاتم رو بگیدو....واین من رو راضی می کنه من هم پیامت رو  بی پاسخ نخواهم گذاشت.و در آخر سوالی رو طرح کردم که خوشحال می شم  جواب بدی

خدا یا... مهربانا....

با چادر نماز سفیدم از اتاقم می آیم بیرون و به طرف حیاط میروم...خدا یا تو این وقت شب ایستادم زیر آسمون پرستارت که عکس سوسو ستارهاش تو دریای چشام برق می زنن

خدا یا دلم مانند عاشقیه که به معشوقش رسیده آیا میبینی تپش تندشو؟  صدامو                             که آهسته تر از حرکت قاصدکه و دسته دسته به طرفت میان میشنوی که جوابمو بدی؟همین برای من کافیه!!

حلا بزار بگم از دل تنهاییم !!این پایین وقتی ار تو دور می شم گل گلدونم قلبم خشک می شه. پژمرده میشه!!بزار اعتراف کنم روز هایی که از سجاده ی تو فاصله گرفتم و غفلت تمام وجودم رو فرا گرفت!!

خدا یا نجوای عاشقانه ی مرا بشنو.خدایا به درگاهت آمده ام .محتاجم به بخشش تو.خدایا من منتظرجعبه ایی از تمام خوبی های تو هستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

                                        

عنوان مسابقه

اگه می خوای با خدا درد ودل کنی چی می گی؟

بهترین نوشته هارو تو پست بعدی با کمک دوستم مریم انتخاب میکنم .تو می توانی بهترین باشی   

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت3:28 قبل از ظهرتوسط ندا | |

خدا یا بال در خواهم آورد و به سوی تو خواهم آمد!!!می آیم تا نزدیک بودنت را حس کنم...تو را می خوانم...به نام پاکت...وبه باران ترین نامت تو را می خوانم در طلاتم تردید و شک وسستی تو را می خوانم 

می خوانم به نام عاشقانه ات که چون سروده ی آبی هستی بر چشمه های کویر و آزادی از اسارت تن .مهربانی تو را می توانم جست در بخشندگی آسمان نسبت به زمینش وسخاوتمندی درختان نسبت به پرندگان که اجازه ی نشستن را می دهد 

آه ه ه  ای خدا ....آوازم صدای غریبی ست بی کس...نمازم درک ناچیزیست از بزرگیت ونیازم سفره ی بی کرانت..آه ه ه ای خدا می خوا نمت که من جز تو کسی را ندارم...جز تو سودایی ندارم ..همی کلامی ندارم

خدا یا عاشقانه دوستت دارم...ای خدای من...ای خدای بزرگ..می خوانمت

                     

یه چیز دیگه چی می شد خدا دیگه خدای تو نبود؟

+نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت6:10 قبل از ظهرتوسط ندا | |

با سلام به شما

ممنون از این همه لطف شما که نظر دادید زیرا این نظرات شماست که به بهتر شدن وبلاگم کمکم می کنه

کسانی که میخوان موقع بروز شدن با خبر بشن نام وایمیلشون را رو بنویسن تا به عضویت در بیان.

امروز می خواشتم داستانی رو آپ کنم ولی چیز دیگه به ذهنم رسید واونو براتون نوشتم

 

ابرهای سیاه سرتاسر آسمان را پوشانده بود.

دریای پریشان با موج های بلند وخشمگین خود همچو جانوری دیوانه وار کف بر دهان می غریدومثل آتش زبانه های خود را محکم به خود می زد،حتما از چیزی ناراحت است،همیشه اینچنین است وخواهد بود

گویی  جان دریا به آسمان بسته وتحمل دیدن چهره ی گرفته ی آن را ندارد،هر گاه هوا رنگ خاکستری وسیاه به خود می گرفت رنگ دریا هم آنچنان می شد،هر زمان هوا خوب وآفتابی می شد،دریا هم آبی وآرام بود

در یک کلام دریا عاشق دیوانه وبیقرار آسمانش بود

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت3:50 بعد از ظهرتوسط ندا | |

آه ای خدای من تا کی باید صبر کنم؟

این حرف پسر جوانی بود که در شبی از زمستان سرد کنار شومینه نشسته ودست به دعا برده بوداما مثل اینکه خدا سرش شلوغه وصداشو نمی شنوه پسرک از جا بر میخیزد واز نرده ها بالا می رود تا به بام برود.آسمان نیز با او هم درد بود،دست ها را بالا می برد و فریاد کنان می گوید:

خدایا همه می گن موقعی که حاجت داری فقط خدا می تونه چاره ساز کار تو باشه!پس کو؟چرا من نمی بینم؟تو که هنوز نمی خوای حاجتمو بر آورده کنی پس صبرش هم بده.من خودم نمی تونم این اجازه رو به خودم بدم تا با اون ازدواج کنم. پسرک دست رو قلبش می گذارد وبر زمین زانو می زند وآرام می گوید:خدایا با این وجود هم دوستت دارم چون تو منو با اون آشنا کردی ومهرش رو در سینه ام نشاندی

پسرک سرفه کنان به پایین می رود ودر بستر خود می خوابد.صبح آن روز مه چشم باز می کند میبیند که دخترک بر بالینش نشسته وبا حوله ی خیس بر پیشانیش می گذارد دستش را در دستانش می فشارد و می گوید:

خدا تو رو به من رسوند،ولی یه چیزه که تاحالا بهت نگفتم:چند ماهیه که سرطان دارم،اینو به خاطر عشق وعلاقه ای که به تو داشتم نگفتم چون می ترسیدم منو رها کنی

دخترک می گوید:تو به خدا امید داشتی به خاطر همین خدا منو به تو رسوند پس به این زودی امیدت رو از دست دادی؟

واما چند ماه بعد

پسرک می گوید:بار خدا یا معجزه ات را دیدم ،به خاطر همه چیز ممنونم

و آن دست در دست هم داده ودر جادهی بی انتها قدم برداشته اند و من به ان دو می گویم به سلامت به کلبه ی بخت برسید...

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت8:59 بعد از ظهرتوسط ندا | |